بي تو گرفته است تمام مرا غبار

روشن ترين ستاره اين آسمان تار

بر دخمه هاي تيره دل روشني ببار

من زنده ام به يمن نفس هاي گرم تو

اي پيک سبز پوش و مسيحا دم بهار

با تو دلم چو آينه شفاف مي شود

بي تو گرفته است تمام مرا غبار

بر برگ برگ دفتر ما ثبت کرده اند

يک عمر جست وجوي تو، يک عمر انتظار

يک شب بيا به حرمت اين چشم هاي خيس

بر ديدگان مانده به راهم، قدم گذار

ما مانده ايم در خم اين کوچه هاي تنگ

ما را بيا از اين همه دلواپسي درآر

برگرد روشناي دل انگيز آفتاب

مولاي آب و آينه، مولاي ذوالفقار

برچسب‌ها: ادبیات انتظار, شعر پارسی, شعر فارسی, ادبیات, شعر
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت 20:6 توسط
پس کی از روز وصال تو خبر می آید؟
پس کی از روز وصال تو خبر می آید؟
کی شب هجر تو ای دوست به سر می آید؟

هر مسافر به دیار و وطنش باز آمد
کی نگار من غمگین ز سفر می آید؟
آنی از ساحت دل یاد تو بیرون نرود
دائما صورت ماهت به نظر می آید
نغمه مرغ سحر می دهد از صبح خبر
کی پسِ شام فراق تو سحر می آید؟
سدّ لطف تو حفاظت کند از ما ای دوست
هر زمان جانب ما سیل خطر می آید

پس کی ای دوست پس از این همه خوناب جگر
نخل امید من آخر به ثمر می آید؟
ذوالفقار علوی چون که بگیرد در دست
پی آزادی انواع بشر می آید
«ملتجی» منتقم آل محمد، مهدی
پی نابودی هر فتنه و شر می آید …

برچسب‌ها: شعر انتظار, مهدویت
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 9:39 توسط
اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
اي آنکه در نگاهت حجمي ز نور داري
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري

من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري

از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟

در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *